پاهایم بی حس شده و گز گز میکند. نیم ساعتی هست همینطور سر جایم میخکوب شدهام. میترسم روی موزائیکهای کف اتاق که هر کدام به یک رنگ عجیب و غریب هستند پا بگذارم. موزائیکهای رنگی گاه و بیگاه میدرخشند و خاموش میشوند. اول که وارد اتاق شدم همهشان معمولی بودند. ولی حالا هر چند وقت یک بار میرقصند و چشمک میزنند. درست مثل بچهای که مدام شیطنت میکند تا نظر دیگران را به خودش جلب کند. هرچند محو تماشای این موزائیکهای درخشان و شگفتانگیز شدهام، اما هنوز هم توی دلم آشوب است. از دری که پشت سرم بسته شده میترسم. نکند هیچ وقت نتوانم از این اتاق خارج شوم؟
همهاش از دیروز و آن تلفن لعنتی شروع شد! نمی دانم چی شد و زد به سرم که جایش را عوض کنم. سیمش اذیتم میکرد. موقع مهر زدن همیشه توی دست و بالم بود. هیچ فرقی با تلفن میزهای دیگر نداشت. روی هزاران میزی که در سالن عظیم طبقه همکف شرکت قرار داشتند یکی عین همین پیدا میشد. درست همین جایی که تلفن من قرار دارد. قلمدان هم همان جایی بود که مال من هست. و پوشهها. با رنگهای مختلف، ولی همه مثل هم. و مهرها. سبز و قرمز. سبز برای موافقت. قرمز برای مخالفت. هزاران مهر در هر ثانیه بالا میرفت و با صدای بلندی بر روی پرونده ها فرود میآمد. مثل صدای چرخ دندههای یک ماشین عظیم که مدام در هم فرو میروند.
هر روز صدها درخواست از زیر دستم رد میشدند. درخواست آب بیشتر برای کنیا. غذای بیشتر برای اتیوپی. وودکا برای روسیه. نگاتیو فیلم برای آمریکا. لوازم آرایشی برای ایران. کتاب برای فرانسه. ویولن برای اتریش. سیم لاکی برای ژاپن و … . پای هر ورقه قبلا، شاید در طبقات بالاتر، امضایی خورده بود. اگر با خودکار سبز امضا شده بود باید مهر سبز میخورد و برعکس. همه یک چیز میخواستند: سهم بیشتر. ولی شرکت تا قانع نمیشد هیچ سهمی را بیشتر نمیکرد.
سیم تلفن واقعا آزار دهنده شده بود. برای همین برداشتم و گذاشتمش طرف دیگر میز. هیچ کس متوجه نشد. کارم را مثل هر روز تمام کردم و با سرویس به خانه برگشتم. شام به نظرم کمتر از هر روز آمد. یا شاید من گرسنهتر از روزهای قبل بودم. ولی چارهای نبود. باید به سهمم قناعت می کردم. اگر درخواست غذای بیشتر میکردم از حقوقم کم میشد و این یعنی به هم خوردن کل مخارج ماهیانه. در حالی که هنوز هم ته معدهام خلا را احساس میکردم، روی مبل کنار پنجره لم دادم و منتظر ماندم. آن پایین توی پیاده رو موج آدمهای خاکستری پوش مثل یک رودخانهی خلطآلود در جریان بودند تا قبل از ساعت ۲۲ به خانه برسند. امیدوار بودم باز هم همانی را بفرستند که شب قبل آمده بود. تا میآمدی به یکی عادت کنی و قلقش دستت بیاید عوض می شد و یک نفر دیگر را میفرستادند. این یکی ولی خیلی خوب بود. خیلی زود توانستم باهاش کنار بیایم و زیر و زبرش را بشناسم. لحظه شماری میکردم تا ساعت ۲۲ شود، سه تا تقه به در بخورد و خودش پشت در باشد. آن قدر به موج سیال خاکستری توی پیاده رو نگاه کردم که وقت از دستم در رفت. با صدای خش خش بلندگوهای شرکت به خودم آمدم.
- زمان همآغوشی فرارسیده است. درها را باز کنید. زنان زیبا منتظرتان هستند. آنها را در بر بگیرید. نوازش کنید. از لذات زندگی که شرکت در اختیار شما قرار داده بهرهمند شوید. زمان همآغوشی فرارسیده است. درها را باز کنید…
صدای برخورد پاشنههای بلند کفشهای زنانه با پله ها را میشنیدم. یکی طبقه پایین ایستاد. دو تای دیگر بالا آمدند. یکی دیگر پشت در اتاق من ایستاد و سومی به راهش ادامه داد. سه ضربه آرام و ملایم به در نواخته شد. با عجله خودم را به در رساندم و از چشمی نگاهش کردم. موهای شرابی بلندش را با لوندی رو شانههای نحیفش ریخته و با چشمهای درشت سبز روشنش به چشمی زل زده بود. سرش را کمی یک وری نگه داشته و لبخند اغواگری روی لبهای قلوهایش نقش بسته بود. خیلی خوشگل بود. اما آن که میخواستم نبود. دلم همان دخترک لاغر و عینکی را میخواست. وقتی نور لامپ سقف توی عینکش میافتاد احساس میکردم موجودی فرا زمینی است و وقتی میخندید، لبهای کشیده و بدون آرایشش دندانهای یک دست سفیدش را قاب میگرفتند و دلم را میبردند. لبخندِ … لبخندِ … . نمیدانم. ولی لبخندش یک جوری بود که خیلی به دلم مینشست. زانوهایم سست شدند. انتظار هیچکس دیگری جز او را نداشتم.
دخترک چشم سبز سه تقه آرام دیگر به در زد. در را باز کردم. خواست بیاید تو، ولی همانطور در قاب در ایستادم. خیره نگاهم میکرد. تقریبا هم قد خودم بود. گفتم: امشب سرویس نمیخوام.
- یعنی لطف شرکت رو رد میکنید؟
- نه! فقط حالم خوب نیست. میخوام تنها باشم.
- میخواید دکتر خبر کنم؟ برگه بهداری ماهیانهتون که تموم نشده؟
- نه. چیزیم نیست. فقط میخوام تنها باشم.
- ولی … آخه … من به مسئول بخش چی بگم؟
راست میگفت. حتما کلی سوال پیچش میکردند تا بفهمند چه رفتاری از او سرزده که من اینطوری با او رفتار کردهام. بردمش داخل اتاق.
- میتونی امشب رو تخت من بخوابی. من همینجا رو مبل میشینم و بیرون رو نگاه میکنم. همینجا هم میخوابم.
- یعنی شما… تو… واقعا نمیخوای با من …
- نه. هیچ چی ازت نمیخوام. گفتم که حالم خوش نیست. میتونی از خودت پذیرایی کنی. ویسکی و اسکاچ تو کابینت بالایی هست. لطفا فقط ساکت باش و بذار استراحت کنم.
صدای خش خش لباس کندنش را شنیدم. احساس کردم عمدا دارد سر و صدای بیشتری ایجاد میکند. بعد هم چند بار روی تخت بالا و پایین پرید. اصلا به روی خودم نیاوردم. صدای باز شدن کابینت را شنیدم و صدای مشروب که توی گیلاس سرازیر می شد. بعد از چند لحظه سرفهای کرد تا حواسم را به خودش جلب کند.
- تو ام میخوری؟
- نه. ممنونم.
داشت مشروبش را مزمزه میکرد. احساس کردم پشت سرم ایستاده است. ناگهان دست در گردنم انداخت و گونهام را بوسید. دهانش بوی تند اسکاچ میداد.
- بخاطر امشب ممنونم.
- خواهش میکنم.
دوباره گونهام را بوسید و به تختخواب برگشت. چند دقیقه بعد از صدای نفسهای منظمش فهمیدم به خواب رفته است. نمیدانم چند ساعت همانطور روی مبل نشستم و آسمانخراشهای بلند شهر را نگاه کردم. چراغهای تبلیغاتی پرنور چشم آدم را میزدند. آخرِ همه پیامهای تبلیغاتی نام شرکت به چشم میخورد. نگاهم را به ساختمان عظیم و درخشان شرکت دوختم. آسمانخراشهای دیگر در مقایسه با آن مثل آجرهای خانهسازی بچهها بودند. آن قدر بلند بود که هیچوقت نمیشد آخرش را دید. همیشه بیشتر از نصف آن بالای ابرها قرار داشت. پشتی مبل را خواباندم و در تاریکی به جایی که باید آخرین طبقه شرکت باشد زل زدم. همانطور هم خوابم برد.
با صدای زنگ و لرزش مداوم ساعت مچیام بیدار شدم. ساعت ۶ صبح بود. دخترک رفته بود. تختخواب را مرتب و برایم یک لیوان آب پرتقال آماده کرده بود. آب پرتقال را سر کشیدم و لباس پوشیدم تا به سرویس شرکت برسم. مهرها منتظرم بودند.
منتظرم میماند؟ دلم خیلی برایش تنگ شده. برای انعکاس نور لامپ در عینکش. برای لبخندهایش. برای شیطنتها و جست و خیزهایش. نکند دیگر نتوانم ببینمش؟ حالا باید ۱ ساعتی باشد که در اتاق حبس شدهام. در این مدت خوب همه جا را برانداز کردهام. زیاد بزرگ نیست. شاید کلا ۲۰۰ متر هم نشود. به شکل یک هرم کوچک است که در خطالراس برج ساخته شده. شرکت باید مثل یک هرم غول پیکر و بلند بالا باشد که با سالن عظیم همکف آغاز و در این اتاق تمام میشود. مثل کلاهی که بر سر برج گذاشته باشند. لابد بخاطر ارتفاع زیاد آن است که نمیشود شکل هرمی آن را تشخیص داد. دور تا دور اتاق را دهها مانیتور خاموش پوشاندهاند . در هر چهار طرف اتاق پنجرههای بزرگ با شیشههای ضخیم رفلکس کار گذاشتهاند. مثل چهار چشم بزرگ که هر لحظه در حال پاییدن متروپولیس هستند.
وسط اتاق یک کنسول بزرگ با صدها دکمه هست که بیشتر شبیه میز خطابه کشیشهاست تا یک کنسول کامپیوتری. همه دکمهها یک شکل و یک رنگ هستند. چطور میشود با این دکمههای بی اسم و نشان، شرکت به این عظمت با این همه شعبه در سراسر جهان را کنترل کرد؟ یعنی واقعا شرکت با این دکمهها و از پشت این میز اداره میشود؟
وقتی سر میزم رسیدم دیدم تلفن برگشته سر جایش. خیلی برایم عجیب بود. تابهحال کسی به وسائلم دست نزده بود. چند لحظه دور و برم را نگاه کردم. سرشان توی پروندهها بود و هر کسی داشت مهر خودش را میزد. نشستم و با عصبانیت اولین پوشه را باز کردم. درخواست تلفن برای دهکدهای در جنوب غربی کلمبیا. باز هم تلفن! احساس کردم از گوشی تلفن لعنتی شکست خوردهام. برگه امضای سبز خورده بود. ولی مهر قرمز را برداشتم و با قدرت روی برگه کوبیدم. لبخند پیروزی روی لبهایم نشست. دور و برم را نگاه کردم. هیچ کس حواسش به من نبود. آرام و بی صدا تلفن را برداشتم و طرف دیگر میز گذاشتمش. هنوز دستم را از روی گوشی بر نداشته بودم که زنگ زد. چنان جا خوردم که به عقب پرت شدم و از روی صندلی به زمین افتادم. کارمندان دیگر داشتند با تعجب نگاهم میکردند. خودم را جمع و جور کردم و گوشی را برداشتم.
- کارمند شماره الف – ۱۱۱-۱۳-۶۳-۷-۴ . سریعا خودتان را به مسئول بخش معرفی کنید.
- بله قربان!
دست و پایم را گم کردم. سریع تلفن را سر جای اولش برگرداندم و به سمت دفتر مسئول بخش رفتم. پاهایم آشکارا میلرزیدند و مثل کسی که جیره هفتگی مشروبش را یک جا سر کشیده باشد تلو تلو میخوردم. ترکیب هیکل بزرگ و نخراشیده مسئول بخش در کت و شلوار سرمهای با صورت رنگ پریدهاش هیبتی مردهوار به او داده بود.
- چکار کردی ۱۱۱ ؟! سریع خودت رو برسون به آسانسور اصلی. باید بری طبقه اول. رئیس بخش کارگزینی منتظرته…
هزاران جفت چشم به من خیره شده بودند و حرفهای رئیس بخش مثل شلاق بر من فرود میآمدند. رئیس بخش کارگزینی؟ هر کارمند فقط دوبار پیش او می رود. یک بار موقع استخدام، و بار دوم موقع بازنشستگی یا اخراج. لبهای رئیس بخش هنوز هم تکان میخوردند و دستهایش را با هیجان تکان میداد. ولی صدایش را نمیشنیدم. انگار لحظات لعنتی کش می آمدند و تا ابد ادامه داشتند.
تا ابد که نمیشد سر جایم بایستم. با هر زحمتی بود خودم را پای پنجره رساندم. خیلی آرام پای راستم را بلند کردم و روی موزائیک بعدی گذاشتم. رنگش از نارنجی به بنفش تبدیل شد.چند لحظه همانجا ایستادم. هیچ اتفاق دیگری نیفتاد. دلم قرص شد. آرام آرام موزائیکها را طی کردم و خودم را به کنار پنجره رساندم. خطی از موزائیکهای بنفش مسیر حرکتم را رسم میکردند. هنوز هم همانطور بنفش ماندهاند. از پنجره بیرون را تماشا میکنم. اولش چیزی جز آسمان خاکستری و آلوده و چند تکه ابر تنها دیده نمیشود. انگار از پنجره یک هواپیما زمین را نگاه کنی. اما با کمی تمرکز میشود برج ها و آسمان خراش های عظیم متروپولیس را که جز چند لکه سیاه و ریز نیستند تشخیص داد. سرم گیج میرود و فورا چند قدم عقب میروم. زیر پایم موزائیکها نارنجی میشوند. به چیزی برخورد میکنم. ناخواسته دستم را روی یکی از دکمههای کنسول گذاشتهام. دکمه چشمکی میزند و روشن میشود. دکمه را دوباره فشار میدهم تا شاید خاموش شود. ولی همچنان روشن باقی میماند گیج و کلافه شدهام. اصلا نمیدانم چکار باید بکنم. یک قدم عقب میروم. میترسم همینطور دکمهها را فشار دهم و باز هم گند بزنم. موزائیکهای کف اتاق هم روشن و خاموش میشوند.
عدد ۱ روی صفحه الایدی روشن و خاموش میشد. چند دقیقهای بود توی آسانسور ایستاده بودم، ولی حرکت نمیکرد. اضطرابم هر لحظه بیشتر میشد. دیوانهوار شروع کردم به قدم زدن توی آسانسور. حتی تصور اینکه زندگی بدون شرکت چگونه خواهد بود هم برایم ناممکن مینمود. گرسنگی، بیآبی، بیماری و هرج و مرج. اینها اولین لغاتی بودند که به ذهنم رسیدند. بدون آب و غذا، خانه، ماشین، دارو، مشروب، زن . یک لحظه مثل برق گرفتهها خشکم زد. تابهحال قضیه را اینطوری نگاه نکرده بودم. هیچ چیزی نداشتم که واقعا مال خودم باشد. همه چیز مال شرکت بود. برای لحظهای تصویر دخترک عینکی با دندانهای سفید و یکدست جلوی چشمانم نقش بست. دیگر نمیتوانستم ببینمش. او هم مثل خود من جزوی از اموال شرکت بود. با این تفاوت که حالا من یک جنس اسقاطی بودم. ولی او هنوز میتوانست ساعت ۲۲ شب پشت درها بایستد و … .
سرم داشت میترکید. انگشتم را گذاشتم روی گیجگاهم، جایی که نبض شقیقهام مثل پتک توی سرم میکوبید. به عدد ۱ که روی صفحه الایدی روشن و خاموش میشد نگاه کردم. آسانسور هنوز راه نیفتاده بود. انگار میخواستند همانجا زجرکشم کنند. در حالی که با دو دست شقیقههایم را فشار میدادم تا از سردردم کم کنم فریاد زدم:
- چرا عذابم میدین؟ مگه من چکار کردم؟ جای تلفن رو عوض کردم. فقط همین!
باز هم هیچ اتفاقی نیفتاد. فریاد زدم ” لعنتی ها! ” و با مشت به صفحه الایدی کوبیدم. چندبار روشن و خاموش شد و بعد عدد عجیب و غریبی روی آن نقش بست. مثل عدد ۸ بود، منتها به پهلو خوابیده بود. در بسته شد و آسانسور با تکان خفیفی رو به بالا حرکت کرد. لامپ درون اتاقک هم چندبار چشمک زد و بعد خاموش شد. وحشت زده و متعجب دستم را به دیوار کشیدم و دستگیره را پیدا کردم. چشمم هیچ جا را نمیدید. هیچ دکمهای نبود که با آن بتوانم آسانسور را متوقف کنم یا کمک بخواهم. فقط میتوانستم دستگیره سرد فلزی را بچسبم و بی حرکت بمانم تا خودش بایستد. همانطور در تاریکی رو به بالا میرفتم و احساس میکردم هر لحظه بر سرعت آسانسور افزوده میشود. وحشت دستانم را مثل آهنربایی قوی به میله چسبانده بود. فکر کردم نکند شرکت میخواهد اینطوری مجازاتم کند. بعید نبود. شرکت میتوانست هر کاری دلش میخواهد بکند. دوباره برق آسانسور روشن شد.
تقریبا یک ساعت پیش یکی از مانیتورها روشن شد. تصویر مجری اتوکشیده اخبار در مانیتور روشن دیده میشد. “خبر فوری … سونامی ۱۲ متری در سواحل … باد با سرعت تقریبی ۱۸۰ کیلومتر … صدها کشته و زخمی … “
همان خبرهای همیشگی. حادثه. مرگ و میر. قحطی. جنایت. سالها بود دیگر به این جور خبرها اهمیت نمیدادم. آدمها همیشه میمیرند. بادلیل یا بیدلیل. حتی شرکت هم نتوانسته راهی برای مقابله با آن پیدا کند. مانیتور داشت جزئیات خبر سونامی را نشان میداد. موجهای بلند و وحشی بر ساحل شلاق میزدند، پلها را در هم میشکستند و آدمها را غرق میکردند. انگار در لانه مورچهها آب ریخته باشی. حوصلهام سر رفت و پشتم را به مانیتور میکردم. موزائیک های کف اتاق به رقص درآمدند. مانیتور خاموش شد.
حالا دیگر به اتاق عادت کردهام. هر چند وقت یک بار سراغ کنسول میروم و با دکمه هایش بازی میکنم. دکمه قبلی خاموش شده است. سعی میکنم با فشار دادن بعضی دکمههای معین و روشن شدن آنها کلماتی را بسازم. دکمههایی را به ترتیب فشار میدهم و چراغهایی که روشن میشوند کلمه “غذا” را میسازند. آسانسور، شرکت، پوشه، تلفن، متروپولیس، مورچه، و … . هر چقدر ترکیب کلمات سختتر باشند موزائیکهای کف اتاق هم رنگهای متنوعتری میسازند و رقص نورهای زیباتری اجرا میکنند.
یا اینکه میروم و از پشت پنجرهی چشم مانند به دنیای زیر پایم نگاه میکنم. انگار آن پایین اوضاع چندان خوب نیست. ابری از دودهای سیاه سراسر شهر را فرا گرفته. مدام خبرهای اتفاقات و سوانح عجیب و غریب از مانیتورها پخش میشود. سیلهای ویران کننده. آتش سوزیهای مهیب. تصادفهای زنجیرهای وحشتناک. فوران ناگهانی آتشفشانها. گردبادهای چرخان و خردکننده. خوشحالم که در این لحظات آن پایین نیستم. امیدوارم برای دختر عینکی اتفاقی نیفتاده باشد. به هرحال من اینجا حبس شدهام و کاری از دستم بر نمیآید. لااقل اینجا جایم امن است. در این اتاق هیچ خبری از آن اتفاقات وحشتناک نیست. فقط مانیتور است و دکمه و موزائیکهای رنگی که روشن و خاموش میشوند.
چراغهای آسانسور خاموش شده بودند. کی؟ نمیدانستم. در حالی که با کمربند خودم را به دستگیره بسته بودم، همانطور ایستاده خوابم برده بود. وقتی بیدار شدم دیدم چراغها خاموشند. از لای در باریکه نوری توی چشمهایم میافتاد. آسانسور متوقف شده بود. انگشتانم را لای شکاف در فرو کردم. با فشار کوچکی باز شد.
پیش رویم پلکان گردان و باریکی را دیدم که بالا میرفت. ولی رو به پایین هیچ پلهای نبود. طرف رو به پایین پلکان با یک دیوار بسته شده بود. انگار قبل آن هیچ چیز نباشد. با صدایی که از ضعف و اضطراب میلرزید داد زدم:
-آهای… کسی اینجا نیست؟ فکر میکنم اشتباهی اومدم! آهای… کسی نیست کمکم کنه؟
جز پژواک صدای خودم هیچ صدایی بهگوش نمیرسید. آرام و مردد از آسانسور خارج شدم. به پلکان بالای سرم نگاه کردم و ناچار راه افتادم. شیب پلکان تند بود و نفس گیر. ولی پلهها زیاد نبودند. تا به خودم بیایم دیدم تمام شدهاند. جلوی رویم در آهنی قرمز بزرگ و محکمی بود که اینجا و آنجا رنگش پوسته کرده بود. روی در یک پلاک نقرهای کهنه بود و با حروفی که به زحمت خوانده میشد روی آن نوشته شده بود: “اتاق مدیر“ .
صدای تق تقِ در توی پلهها پیچید. هیچ جوابی نیامد. دوباره در زدم. چاره دیگری نداشتم. نه میتوانستم دوباره توی آن آسانسور لعنتی بروم که معلوم نبود اینبار از کجا سر در میآورد، و نه پلهای بود که برگردم. باید مدیر را میدیدم و برایش توضیح میدادم که در هیچ کدام از این اتفاقات عمدی نداشتهام. شاید این طوری میشد از سرنوشت خورده شدن توسط مورچهها، یا خوردن مورچهها از سر گرسنگی نجات پیدا کنم. دوباره در زدم. باز هم جوابی نیامد. دستگیره را آرام چرخاندم. در با صدای قژ قژ ترسناکی باز شد که مو را بر تنم سیخ کرد. اتاق تاریکِ تاریک بود و هیچ چیزی در آن دیده نمی شد. با صدایی که به زور از گلویم خارج میشد صدا زدم:
- قربان؟ جناب مدیر… میتونم بیام تو؟ عرض مهمی داشتم. بنده کارمند شماره… الف – ۱۱۱-۱۳-۶۳-۷-۴ هستم. در مورد بنده اشتباهی رخ داده. باید عرض کنم که …
هیچ صدایی نمیآمد. فقط صدای خودم بود که توی تاریکی میپیچید. همه جسارتم را جمع کردم و وارد اتاق شدم. دو سه قدم بیشتر توی اتاق نرفته بودم که در ناگهان بسته شد. با وحشت برگشتم و به سمت در هجوم بردم. باز نمیشد. هر چه زور زدم بازش کنم هیچ حرکتی نکرد. ناگهان چراغهای اتاق روشن شد و برای اولین بار اتاق مدیر شرکت را دیدم. شرکتی که همه جای دنیا شعبه داشت، همه امور کارمندانش را رتق و فتق میکرد و زندگی آدمها بدون آن به روزهای اولیه خلقت باز میگشت. دوباره صدا زدم: جناب مدیر… جناب مدیر…
مدیر هرجا که باشد بالاخره پیدایش میشود. بخاطر گندی که بالا آوردهام حتما اخراجم میکنند. بی اجازه اینجا آمدن و دستکاری وسایل و دستگاه ها که دیگر هیچ! شاید مثل خلافکاران دوران قدیم لختم کنند، بدنم را روغن بمالند و بگذارند زیر آفتاب تا مورچه ها آرام آرام گوشت تنم را بخورند. آخر بخاطر عوض کردن جای یک تلفن که آدم را به صلابه نمیکشند!
حتما توی این اتاق دوربین کار گذاشتهاند. نمیدانم چرا قبلا به فکرم نرسید. لابد الان مدیر دارد تماشایم میکند و میخندد. من هم بودم خندهام میگرفت. بخصوص با این شیرین کاری آخرم! خودم هم نمیدانم چطور شد این فکر به سرم زد. لابد بخاطر این بود که وقتی پا روی موزائیکها میگذاشتی رنگ به رنگ میشدند. با هر گام رو به جلو بنفش میشدند و با هر گام رو به عقب به نارنجی تغییر رنگ میدادند. به چپ که میرفتی سبز میشدند و به راست که میآمدی قرمز. ضربدری هم اگر میرفتی آبی و زرد میشدند. برای خودش رنگینکمانی بود. اول شروع کردم چند قدم جلو عقب بروم. مدام بنفش و نارنجی میشدند. بعد چپ و راست رفتم. و بعد ضربدری. رنگها مدام در حال تغییر بودند. یک لحظه به خودم آمدم و دیدم دارم لی لی میکنم. چشمانم را بستم و دخترک عینکی را در آغوشم تصور کردم. دامن چین دار قرمز پوشیده بود با سارافون سرخابی. لبخند که میزد دندانهای یک دست سفیدش برق میزدند. دست راستم را پشت کمرش انداختم و دست لاغر و استخوانیاش را در دست چپم گرفتم. یک پایم را عقب گذاشتم. رنگ بنفش درخشید. او هم یک پایش را جلو گذاشت. نیم چرخی زدم. او هم با من چرخید. دامنش توی هوا تاب میخورد. نورهای رنگی موزائیکها توی عینکش میافتادند و ده برابر نورانیتر میشدند. با فشار آرام دستانم او را با خود همراه میکردم. میچرخیدیم و میچرخیدیم. انگار یکی شده بودیم. موزائیکها زیر پایمان رنگ به رنگ میشدند و با ما میرقصیدند. گاهی احساس میکردم او دارد مرا بدنبال خود میکشد. دورش چرخ میزدم و پس و پیش میرفتم. ما مرکز دنیا بودیم و همه چیز دور ما میگشت. دستش را نگاه داشتم و او روی پنجه پا چرخید. بعد رفت و رفت و از من دور شد، تا جایی که فقط نوک انگشتانش را لمس میکردم، آن وقت برگشت و توی بازوانم جا گرفت. معلق میان زمین و آسمان. نفس معطرش را میتوانستم روی پوست صورتم احساس کنم. هرچه خواستم تصویر خودم را توی شیشه عینکش ببینم نتوانستم. فقط انعکاس نورهای رنگی موزائیکها بود که توی شیشه عینکش، شیشههای پنجرهها، سقف، مانیتورها و همه جای اتاق منعکس میشد. برای لحظهای تصویر یک مرد را توی شیشه عینکش دیدم. ولی نتوانستم قیافهاش را تشخیص بدهم. اول تصویر مرد توی شیشه عینکش محو شد. بعد عینکش ناپدیدشد. برای اولین بار چشمهایش را دیدم. انگار سبز روشن بودند. یا شاید انعکاس نور توی چشمهایش بود. کم کم چشمهایش، صورتش و بدنش مثل یک سراب محو و ناپدید شدند. موزائیکها هنوز هم میرقصیدند. و من همانطور به زانو نشسته بودم، با بازوانی خالی از او.
هیچکس اینجا نیست. من تنهای تنها هستم. زندانی این اتاق لعنتی. شاید تا ابد هم نتوانم از این اتاق خارج شوم. یعنی میشود دوباره او را ببینم؟ حتما باید راهی باشد. نمی خواهم تا آخر عمرم توی این اتاق تک و تنها بمانم. لابد یکی از این دکمهها برای باز کردن آن در است. با عجله خودم را به کنسول میرسانم و دکمهها را نگاه میکنم. صدها دکمه اینجا هست. بعضی چراغهایش هنوز روشناند و کلمه ” مورچه ” را نشان میدهند. دکمهای را از بالا فشار میدهم. روشن میشود. میروم سراغ یکی دیگر، این بار از آن پایینها. بعدی را از گوشه سمت چپ انتخاب میکنم و همینطور بدون هیچ ترتیبی تک تک دکمهها را فشار میدهم. آن قدر دکمه زیاد است که چند دقیقهای طول میکشد تا همه را فشار دهم و روشن شوند. آخری را هم فشار میدهم ، ولی باز هم در باز نمی شود. موزائیکها چند بار همه با هم روشن و خاموش میشوند. بعد انگار که انفجاری رخ داده باشد، ناگهان شعاعهای رنگی نور با تمام توان از موزائیکها بیرون می زنند و توی اتاق پخش میشوند. رنگهای زیبایی که بیشترشان را تا به حال ندیدهام. ایستادهام وسط اتاق، بین این ستونهای رنگی وصف ناشدنی که در حال رقص و بازیگوشی هستند و انعکاس آنها در سقف و شیشههای رفلکس صحنه را چند برابر زیباتر میکند. نورهای رنگی از شیشهها بیرون میزنند و در دل شب تاریک، رنگینکمانی هزار رنگ خلق میکنند. و بعد، همانطور که ناگهانی آغاز شده بودند تمام میشوند. اتاق غرق در تاریکی میشود و فقط نور رقصان مانیتورها کمی به آن روشنایی میبخشد.
ناگهان برج تکان شدیدی میخورد. تقریبا یک وری میشود و باز به جای اولش باز میگردد. دستم را به کنسول میگیرم که زمین نخورم. صدای آژیر خطر در اتاق میپیچد. صدایش خیلی آزاردهنده است. گوشهایم را میگیرم. بلافاصله خاموش میشود. موزائیکها دوباره به رقص در میآیند. صدای چرخ دندههایی به گوش میرسد. جلوی پنجره رو به شمال موزائیکها شکافته میشوند و یک صندلی عظیم گردان و لوکس بالا میآید. رو به من. گویی مرا صدا میزند. وقتی روی آن مینشینم آن قدر احساس راحتی میکنم که انگار صندلی اتاق خودم است. با کمترین فشار روی صندلی بزرگ و باشکوه نیم چرخی میزنم و به شهر نگاه میکنم. هوا خیلی زودتر از آنکه باید روشن شده است. خورشید خیلی ناگهانی بالا آمده و به وسط آسمان رسیده است. توده عظیمی از ابرهای سیاه و متراکم به سرعت به خورشید نزدیک میشوند و دوباره تاریکی بر همه جا چیره میشود. ناگهان رعد و برق وحشتناکی از دل ابرها میجهد و به زمین برخورد میکند. صدای گوشخراشش شیشههای اتاق را میلرزاند. زمین در نقطه برخورد رعد و برق در حال شکافتن است و هر لحظه این شکاف بزرگتر میشود. تکان ها هم شدیدتر شدهاند. برج مثل بادبادکی در میان طوفان این سو و آن سو میرود. شکاف ترسناک با سرعت به شهر نزدیک میشود. زمین دهان باز میکند و شهر را مثل یک ذره ناچیز در کام خود میکشد. دریا هم در حال ریختن در لانه مورچهها است. چقدر خوب است که در این اتاق هستم و جایم امن است. هرچند این تکانهای شدید بدجور برج را میلرزانند، ولی خیالم راحت است. مطمئنم تا وقتی اینجا هستم هیچ اتفاقی برای من نخواهد افتاد.
نویسنده: رامین رادمنش
نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 22:12 توسط بالکن