تبليغاتX
پاتوق ادبی
 
  بگو دوسم داری
 

پسر ایستاد کنار خیابان به ساعتش، به اطراف نگاهی کرد. دختر از دور دیدش از آنطرف خیابان، دستی تکان داد. پسر دوید آنطرف خیابان به دختر که رسید دستش را دراز کرد. دستش را گرفت گرم بود و لطیف.-دستت چقدر سرده.

سرش را بالا آورد دختر به صورت پسر زُل زد. پسر لبخند زد. شانه بالا انداخت. چند ثانیه بعد زیر نور چراغ ها توی پیاده رو دست در دست یکدیگر قدم می زدند. کافه خلوت بود و گرم. شیشه هایش بخار گرفته. مردی که لباس سفید پوشیده بود. خمیرها را گرد می کرد و روی تخته کناری می گذاشت. یکی از آهنگ های یانی را گذاشته بودند. پیشخدمت میزها را پاک می کرد و صندلی ها را جابه جا. دختر دستش را گذاشت  روی در، هُل داد به سمت تو. نگاهی به آینه ی کنار در انداخت. پسر پشت سرش بود. روی میز همیشگی دختر و پسر دیگری نشسته بودند. پسر اسمش را گذاشته بود «میز همیشگی» پیشخدمت آمد جلو به پسر گفت: می خواین بگم یه جا دیگه بشینن؟

- نه، لازم نیس.

درست روبه رویشان نشستند. دختر نگاهی به اطراف کرد.

- از اینجا خوشم می آد.

- منم همینطور.

پسر اشاره کرد به پیشخدمت دو انگشتش را بالا آورد. دو تا قهوه.

پیشخدمت سری تکان داد به سمت پیشخوان رفت. دختر روسریش را باز کرد. گردن سفید و موهای بورش پیدا بود. دستی به موهایش کشید. گره ای به روسریش انداخت و آن را تا زیر چانه اش بالا آورد. مردی که لباس سفید پوشیده بود نگاهی به دختر انداخت.

پسر گفت: دیشب خوابتو دیدم.

دختر لبخندی زد. لبهای سرخش کش آمد. جدی؟

- آره، یادمه وسط یه صحرا وایساده بودی. موهاتو کوتاه کرده بودی. شاید هم از پشت بستی که نتونستم ببینمش.

- تو کجا بودی؟

- فقط یادمه داشتم نگاهت می کردم. نمی دونم کجا بودم. داشتی می رقصیدی. بعد انگار پشیمون شده باشی نشستی یه گوشه و بُق کردی ...

- خوب بعدش چی شد؟

- یادم نیس، دیگه چیزی یادم نیس.

پیشخدمت فنجان ها را گذاشت روی میز. زیرچشمی نگاهی به آن دو کرد. پسر گفت: ممنون

پیشخدمت سری تکان داد و رفت روی صندلی کنار در نشست.

دختر گفت: من هیچ وقت خواب نمی بینم.

پسر گفت: می بینی یادت نمی مونه.

دختر سرش را پایین انداخت.- کاش خوابت یادت می موند.

- راستش خیلی شبیه اون دختره شده بودی که تو خیابون با هم دیدمتون. یادته؟

- دختر خاله ام رو میگی.

- آره همینطوری هم خیلی شبیته.

سرش را بالا آورد دختر. پسر دستمالی برداشت. عرق پیشانی اش را پاک کرد.

- همه همینو می گن. اما اون ابروهای کمونی داره، چشاشم عسلیه، پلک هاشم خیلی پرپشته خودم از ابروهاش خیلی خوشم می آد... اینطوری.

 دو نیمدایره روی میز کشید. پسر شکر ریخت توی فنجان خودش. توی فنجان دختر. قاشق را از روی نعلبکی برداشت. گذاشت توی قهوه بهم زد. یک دایره کوچک دید. دختر خم شد دو دستش را گذاشت زیر چانه زُل زد به پسر.

- چیه؟ چرا اینطوری نگام می کنی؟

- که شبیه دخترخاله ام شده بودم.

- دیونه، من فقط تو رو دوست دارم.

دستش را برداشت از زیر چانه، پشت داد به صندلی. یه بار دیگه بگو

- چی رو؟

- همین که تازه گفتی

- من تو رو دوست دارم.

- طوری بگو که بفهمم واقعاً دوسَم داری.

پسر نگاهی به دور و برش انداخت. دوست دارم. دوست دارم. دوست دارم. حالا خیالت راحت شد.

فنجان را چسباند روی لبش. پشت داد به صندلی. دختر قاشق را انداخت توی فنجان. به دختر و پسر روبه رو نگاه کرد. دختر سیگار می کشید. آرایش غلیظی داشت. پسر دود قلیان را حلقه حلقه می کرد.

پسر فنجان را گذاشت روی میز گفت: از نقاشی هات چه خبر؟

- هیچی ... یه چیزهایی می کشم. یادته رفته بودیم جنگل و تو شبیه دیونه ها بلندبلند آواز می خوندی؟

پسر لبخند زد. آره، چه روز محشری بود.

- همش داشتم به اون درختا که روبه رومون بودن فکر می کردم. یه شاهکار واقعی بود.

- کدام درخت؟

- تو حواست نبود چشاتو بسته بودی و شبیه ...

- دست بردار اونجا پر از درخت بود.

دختر قاشق را چند بار به لبه ی فنجان زد و گذاشت روی نعلبکی. فنجان را برداشت برد تا نزدیک لبش و سر کشید از قهوه. فنجان را گذاشت روی نعلبکی. پسر خیره شد به دستان ظریفش.

-یادته توی جنگل تنهام گذاشتی و یه ساعت بعد برگشتی؟

ـ میشه تمومش کنی ؟...من که ازت عذرخواهی کردم

- کاش می ذاشتی بهشون بگه بلن شن.

- فرقی نداره

دختر زیر لب گفت: اونجا مال ماست.

خیره شد به دختر و پسر رو به رو. پسر گفت: ولشون کن، بیا درباره خودمون حرف بزنیم.

دختر به ساعتش نگاه کرد. پسر گفت: روسری سفید به صورتت می آد.

دختر گفت: یه سیگار بهم بده.

- تو که گذاشتی کنار

- حالا دلم می خواد.

پسر دو سیگار گذاشت روی لبش . فندک  را گرفت زیرش. هر دو را روشن کرد یکی را داد به دختر.

پسر گفت: فال نمی گیری؟

دختر پُکی به سیگارش زد. باشه، بعداً. امروز حوصلَه شو ندارم.

پسر سری تکان داد. دختر گفت: سیگارمون که تموم شد بریم؟

- چقدر زود. اول یه چیزی بخوریم... بعد یه هفته اومدیم اینجا

- عجله دارم.

پسر سری تکان داد. باشه هرجور راحتی.

 به ابتدای خیابان که رسیدند بدون اینکه حرفی بزنند  . دستشان را بلند کردند و تکان دادند.

 


نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 20:41  توسط محمد محسنی 
 
 
  بابای خوبِ قهرمانِ من
 

 

 

همه ی بچه ها حداقل تا سنین نوجوانی پدرشان را قهرمان زندگی خود می دانند . کسی که حمایتشان می کند و در هر مشکلی مثل کوه پشتشان است . ولی برای من اصلا اینطور نبود . برای اینکه پدر من یک کوتوله بود .

راستش همیشه از اینکه کسی به بابام بگوید کوتوله می ترسیدم . . هر بار که ازا ین واژه ی " کوتوله " استفاده می کنم عذاب می کشم . ولی واژه ی دیگری برای بیانش سراغ ندارم . ولی خب ! از واقعیت که نمی شود فرار کرد . پدر من فقط 93 سانت قدش بود و در چاق ترین دوران زندگی اش هم به 50 کیلو نرسید . با آن سر بزرگ و دماغ پت و پهن و چشمان ریز گود افتاده اش قیافه ی بامزه ای داشت . دست ها و پاهایش کوتاه و گوشتالود بودند و وقتی راه می رفت تقریبا می دوید . اما بامزه تر و شاید بدتر از همه صدایش بود . وقتی حرف میزد حسابی جیغ جیغ راه می انداخت . شانس با ما بود که پدرم آدم کم حرفی بود  . احتمالا با خودتان می گویید :

" آخه کدوم زنی با همچین آدمی ازدواج میکنه ؟" جواب خیلی ساده است . مادر من ! آخر مادر من هم یک کوتوله است ! من حاصل ازدواج یک زوج کوتوله هستم . البته قد مادرم حدود 10 سانتی متری بلندتر از پدرم بود ، ولی این در اصل قضیه هیچ توفیری نداشت .

مادرم یک زن معمولی بود . خیلی معمولی . خانه دار و مهربان و بیشتر اوقات آرام و کم حرف . این هم یادم هست که تخصصش در سوزاندن برنج بود !

وقتی 10 ساله بودم قدم 10 سانتی متر از پدرم بلندتر بود . وقتی توی کوچه با هم راه می رفتیم مردم با پوزخند نگاه مان می کردند . به همین دلیل تا می توانستم از بیرون رفتن با پدرم طفره می رفتم و او هم این را خوب می فهمید . ولی به روی خودش نمی آورد .

 

دوم راهنمایی بودم . یک روز که زنگ آخر خورد حسابی جنگ روده کوچک و بزرگ بالا گرفته بود . کیفم را  زدم زیر بغلم و تا می توانستم سریع قدم برداشتم . سر کوچه که رسیدم پدرم را دیدم که توی هر دستش یک نایلون خرت و پرت دارد و تند تند طرف خانه می رود . سرعتم را کم کردم تا متوجهم نشود . ناگهان سر کوچه رضا سگ سبیل را دیدم .

رضا سگ سبیل یک جورهایی آفت محله بود . قدش دو برابر پدرم بود و هیکل پری داشت . همیشه هم سیگار به نوکش آویزان بود . ولی از همه بدتر سبیل کَت و کلفت و بلندش بود که تا زیر لب پایینش می افتاد . خیلی سعی کرده بودم دندان هایش را ببینم ولی سبیلش اصلا راه نمی داد . این رضا سگ سبیل از دو چیز تو این دنیا خیلی نفرت داشت . یکی همین لقب " سگ سبیل " و دومی آدم های ضعیف تر از خودش که تقریبا شامل همه ی محله می شد .

وقتی رسید به پدرم که در بین افراد ضعیف تر از خودش در ته زنجیره ی غذایی جا می گرفت ، پوزخندی زد و گفت :" چطوری کوتوله ؟"

پدرم هم کم نیاورد . تر و چسبان با صدای جیغ جیغی اش جواب داد : "به مرحمت شما سگ سبیل خان !"

سبیل طرف سیخ شد . تا بناگوشش سرخ شد و برگشت طرف پدرم .

-          "چه زری زدی ؟ "

پدرم هیچ جوابی نداد . فقط با گردن کج به طرف بالا و قیافه ی کریه رضا نگاه میکرد . دوباره سگ سبیل نعره زد :

"گفتم چه گهی خوردی ؟ "

خم شد و زیر بغل های او را گرفت و بلندش کرد بالا . پدرم داشت توی هوا دست و پا میزد . توی صورت پدرم داد زد :" پرسیدم چی بلغور کردی واسه خودت ؟"

پدرم به تته پته افتاد . با صدایی آرام گفت :" هیچ چی ! "

ناگهان چشمش افتاد به من که آن طرف خیابان داشتم با وحشت تماشایشان می کردم . همینکه مرا دید رنگش سفید شد . سگ سبیل هم مرا دید و با پوزخند گفت :

" این پسرته ، نه ؟ یا نکنه تو پسر اونی ؟ آخه اون دو سه وجب از تو بزرگتره ! "

با نفرت داد زدم :" ولش کن سگ سبیل !"

چشم هایش پر خون شد . پدرم را پرت کرد زمین و آمد به طرف من. با تمام سرعتم دویدم طرف خانه . یک راست رفتم توی اتاقم و زدم زیر گریه . خانه مان بدجوری بوی برنج سوخته میداد . مادرم آمد و با همان آرامش همیشگی گفت :" چی شده عزیز دلم ؟"

همان طوری که هق هق می کردم  گفتم :چرا ... بابای من کوتو...له است ؟  خجالت ... میکشم وقتی تو ... خیاب..بون باهاش راه میرم ... همه  یه ... جوری ... به ما ... نیگاه می کنن . اصلا ... کاشکی بابا ... نداشتم .

سرم را که برگرداندم دیدم پدرم ایستاده توی قاب در . رنگش با رنگ گچ دیوار زیاد فرق نمی کرد . به تته پته افتادم .

"من ... باباجون ... من ... "

سرش ر ا انداخت پایین و رفت بیرون . آن شب خانه نیامد . فردای آن روز آمد و گفت که از این محله میرویم .

 

رفتیم چند کوچه بالاتر . اول دبیرستان بودم . قدم از همه ی هم کلاسی هایم بلندتر بود . هر روز میرفتم باشگاه تمرین بسکتبال می کردم که قدم باز هم بلندتر بشود .

پدرم خیلی کم با من حرف میزد . قلبش را بدجوری شکسته بودم . نیازی نبود این ها را تو روی خودم بگوید . از رفتارش کاملا مشخص بود هنوز از دستم دلخور است.

 

یکی از روزهایی گرم بهاری که داشتم خسته و کوفته از باشگاه بر می گشتم ، جلوی نانوایی دیدمش . داشت لواش جمع می کرد و چند نفری هم پشت سرش بودند . قدش به میز نمی رسید و به همین دلیل شاطر نان ها را نزدیکش می انداخت . خواستم بروم کمکش کنم ، ولی میدانستم ناراحت می شود . به همین دلیل آرام و بی صدا به راهم ادامه دادم .

ناگهان چشمم افتاد به یک قیافه ی آشنا . خود سگ سبیلش بود . قیافه اش کریه تر شده بود و سبیلش کلفت تر . سیگار هم مثل همیشه به لبش بود . ته سیگار لای سبیلش گم شده بود . از جلوی نانوایی که رد می شد ناگهان چشمش افتاد به پدرم . برق عجیبی توی صورتش دیدم . یک لحظه مکث کرد و بعد برگشت رفت طرف نانوایی . با پا پدرم را هل داد و گفت :

"نوبت منه کوتوله !  "

پدرم سرش را بالا گرفت و با دیدن قیافه ی رضا حالتش عوض شد . از همان نیمرخی که از او میدیدم توانستم ببینم که خطی روی بینی اش افتاد و چند تا چین عمیق هم روی پیشانی اش کشیده شد . نفرت توی صورت پدرم موج میزد .

سگ سبیل دوباره گفت : برو کنار کوتوله . نوبت منه .

چند نفر توی صف غرولند کردند . ولی با دیدن چشم های وحشی رضا همگی قلاف کردند . پدرم بی تفاوت دوباره شروع به جمع کردن نان ها کرد . این بار سگ سبیل محکم تر هلش داد و گفت :

" مگه زبون آدمیزاد حالی ات نمیشه ؟ گفتم گمشو اون ور . نوبت منه !"

خونم داشت می جوشید . خودم را به نانوایی رساندم و در حالی که صدایم می لرزید داد زدم :

" ولش کن ! تو که همین الان اومدی !"

برگشت و نگاهم کرد . چشمهایش را تنگ کرد و گفت : تو پسر کوتوله ای ، مگه نه ؟ تو ام که مثل بابات زبون دراز تشریف داری !"

داد زدم : " بابای من هر چی که هست آدمه ! مثل توی سگ سبیل حیوون نیست ! "

این را که گفتم آتشی شد . دستش را برد بالا و چنان خواباند زیر گوشم که چند لحظه هیچ چیزی نمی شنیدم . افتادم روی آسفالت داغ و زدم زیر گریه .

ناگهان چشمم افتاد به پدرم . گریه یادم رفت . تابحال اینطوری ندیده بودمش . رنگش سیاه سیاه شده بود . دست های کوچکش را مشت کرده بود و سرتاپایش داشت می لریززید .

ناگهان مثل برق پرید روی میز نانوایی ، وردنه را از دست شاگرد شاطر قاپید و با تمام زورش کوباند پس گردن سگ سبیل . قسم میخورم که صدای شکستن استخوانش ر ا شنیدم .

خنده روی صورتش ماسید . انگاری سبیلش پژمرد . زانوهایش خم شد و با صورت افتاد روی آسفالت .

پدرم همان طور بالای میز ایستاده بود و داشت می لرزید . وردنه از دستش رها شد و افتاد روی میز .

 

سگ سبیل قطع نخاع شد . فقط می توانست بخورد و نگاه کند . قدرت تکلم نداشت . برای همیشه نشست روی ویلچر . برایش پرستار گرفتند . پرستارش برای اینکه راحت تر غذا بخورد سبیلش را از ته زد . مادرم از زن های محله شنیده است که پرستارش می گفته موقع زدن سبیلش داشته گریه می کرده .

پدرم هم افتاد زندان . چون دعوا را شروع نکرده بود برایش شش سال بریدند . دو سال از حبسش گذشت و من به ملاقاتش نرفتم . راستش خجالت می کشیدم با پدرم رو در رو شوم  . خودم را مسبب این اوضاع میدانستم . تا اینکه بالاخره با اصرار مادرم رفتم زندان .

وقتی از پشت شیشه دیدمش قدش همان قدر بود . ولی خیلی فرق کرده بود . شکسته و پیر شده بود . صدایش دیگر جیغ جیغی نبود . از پشت شیشه به هم سلام کردیم . لبخندی زد و با دست اشاره کرد که بلند شوم . بعد هم با انگشتش یک دایره توی هوا کشید که یعنی بچرخ . برایش یک دور تمیز زدم . لبخنش گشاد تر شد . نشست و گوشی را برداشت .

گفتم : سلام باباجون .

 گفت : سلام . چطوری عزیز دلم ؟

-          خوبم باباجون . تو چطوری ؟

* ای میگذره دیگه ! مامانت چطوره ؟

-          خوبه . سلام رسوند .

*ماشالله چقدر بزرگ شدی ! قدت چند سانتی متره ؟

-          192 .

*یعنی دوبرابر من !

-          باباجون ! قدم از رضا سگ سبیل هم بزرگ تر شده . راستی ! گفتم سگ سبیل . باید ببینیش ! سبیلش رو زدن ! این قدر خنده دار شده که نگو ! باویلچر این ور و اون ور میره . حالا که نشسته روی ویلچر قدش از تو هم کوتاه تر شده !

 

اینها را که گفتم قیافه اش در هم شد . نمی دانم انعکاس نور لامپ بود یا اینکه واقعا چشمهایش تر شده بود . چند ثانیه هر دو ساکت ماندیم . بعد به آرامی گفت :

- خداحافظ باباجان . خوب درس بخون . مراقب مادرت هم باش .

 

این را گفت و آرام آرام رفت . دو هفته از آن روز نگذشته بود که خبر دادند پدرم مرده . شب خوابیده بود و صبح بیدار نشده بود . یک مرگ راحت و آرام. هم سلولی هایش می گفتند روزهای آخر یک گوشه ی تختش کز می کرده . زل میزده به کنج اتاق و همه اش زیر لب زمزمه می کرده : 

ویلچر ... کوتوله ... کوتوله ... .

پدرم رفت و من تنهاتر شدم . اما همیشه حسرت میخورم چرا نتوانستم به او بگویم چقدر دوستش دارم و همیشه به وجودش افتخار می کنم . و اینکه نتوانستم بگویم او بابای خوب قهرمان من است   

 

رامین رادمنش

 


نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:6  توسط رامین 
 
 
  الناز معتمدی
 

سلام به همراهان همیشگی پاتوق.اهالی پاتوق قرار است در نمایشگاه کتاب دور هم جمع شوند و از همه شما دعوت می کنند تا با آنها همراه شوید.زمان :یکشنبه ۸۷۰۲۰۱۵ ساعت ۳۰/۲ بعد از ظهر. برای اطلاع از مکان دقیق با ما تماس بگیرید.

*                                                              *                                                         *

الناز معتمدی
مادرم مرا
در طولانی ترین شب سال
حدود بیست و سه سال پیش
به این جهان آورد
امروز
دانشجوی کارشناسی ارشد
زبان و ادبیات فارسی
هستم و تنها دلمشغولی ام
نوشتن

http://baz-adabiyat.blogfa.com/

 

"مثل هميشه"

آنچه که می‌ديدم را باور نداشتم. امروز هم مثل تمام روزهای بی‌حوصلگی از اين کوچه‌های تنگ می‌گذشتم و باز مثل هميشه از مقابل اين خانة جهنمی. پارچة سياه سردر خانه ماتم کرد. در اين خانة متروک ساليان درازی بود که کسی جز فيروزه زندگی نمی‌کرد. چند دقيقه‌ای قدرت فکر کردنم را از دست دادم و بعد تصميم گرفتم بی‌تفاوت مثل همة روزهای ديگر از کنار اين خانه بگذرم. چند قدمی جلو رفتم اما... در قديمی خانه نيمه باز بود. داخل شدم. هيچ کس در خانه نبود. هميشه فکر می‌کردم اگر پا در اين خانه بگذارم فيروزه با همان چشمان آبی نافذش مثل بختک روی سرم می‌پرد تا خفه‌ام کند. لعنت به اين قرصهای کوفتی... اسم فيروزه برايم اين کلمات را که مدام بر زبان داشت تداعی می‌کرد. حياط خانه کثيف و درهم ريخته بود. کنار حوضی که رويش پر از برگ بود نشستم. کمتر از يک ماه پيش بود که ديدمش. چادر سياهی به سر کرده بود. ‌هنوز هم مثل گذشته‌ها ... مثل دوران زيبايي‌اش ساق‌های پايش را از چادر بيرون مي‌انداخت. چقدر اين موضوع زجرم می‌داد. از پشت ديوار خانه می‌پاييدمش. در هفت سالگی برای اولين بار من را از خودش متنفر کرد. وقتی زن همسايه آمد و تفی بر صورتش انداخت و او نيشخند چندش‌آوری زد. ده سالم بود که فهميدم مرد خانه‌ام. در پانزده سالگی بعد از سالها تحمل پچ‌پچ‌های مردم وقتی غير از زمان هميشگی داخل خانه شدم و کفشهای مردانه‌ای را پشت در اتاق ديدم و صدای چندش‌آور قهقة فيروزه را که در حياط بلند بود شنيدم از خانه بيرون آمدم تا امروز ... تا امروز که فيروزه شايد برای هميشه رفته است... از کنار حوض بلند شدم... دور تا دور حياط را نگاه کردم. از در بيرون آمدم. مثل هميشه از کنار خانه گذشتم. دلم مي‌خواهد راه ديگری برای روزهای بی‌حوصلگی‌ام پيدا کنم. ديگر نمی‌خواهم به دنبال شباهت صورتم با چهرة مردهای ايـن محلة خاک‌خورده باشم.

 

 


نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:35  توسط مهمان 
 
 
  انگشتر
 

طبقه بالا خيلي دنج است. شايد براي همين اسمش را گذاشته اند كلبه دنج.

آدم ها از پياده رو مي گذشتند .با همه ژست گرفتن از بالا فرقي با يك نيمكت يا درخت نداشتند.

مرد همبرگر و نوشابه را روي ميز گذاشت. كتاب را  روي ميز انداختم. امير خيره  شد به من. لب هاي درشت و برجسته دارد.  حتي سبيل كلفتش هم نيمه بالايي لب  را كامل نپوشانده. همبرگر را برمي دارد.

 

 دختر همبرگر را  گاز مي زد. چشم هاش گرد است مثل مرغ عشق سفيدي  كه آزادش كرديم. توي آسمان پر كشيد و رفت. چشم هاي سياهي داشت . ابرو كه نداشت  اما اگر آدم بود ابروهاش حتما مثل اين دختر بود.

مريم گوشي مي خواست. ارزان باشد. فيلم هم بگيرد. گوشي ات وارونه افتاده بود روي كاناپه.

گفتم :

_ گوشي دست دوم سراغ  داري؟

_ اوهوم

با دست بلندش كردي.

_ اين چطوره؟

خواستي طرز كارش را نشانم دهي. رفتي روي گالري . چند تا فيلم بود. يكي را پخش كردي. دختر با چشم هاي گرد صفحه موبايل را گرفت.

هل شدي اما گفتي:

 از دوستامه ، نقاشي مي خونه

 

سس سفيد  سبيلش را سفيد كرده. نصف كاهو توي دهانش است.

_ چرا نمي خوري؟

 همبرگر با تكه گوجه قرمز به چشمم سنگين و بزرگ مي آيد.

امير كتاب را از دستم مي گيرد. مثل بچه اي كه بخواهد قبل از پاره كردن قرباني اش را نگاه كند ، كتاب را برگ  مي زند.

_ مي دوني چند ساله كتاب نخوندم؟

حرف كه مي زند انگار كسي توي سرم سوت مي كشد.

بيرون را نگاه مي كنم.آن طرف خيابان ، دم مغازه شيريني فروشي مردم صف بسته اند. بالاي مغازه نوشته:

سوهان عسلي honey ......

 

برات پيام فرستاده بود:

What do you do my honey?

 

مي گن يه ماه تو آسمونه يه فرشته روي زمين،خسته نمي شي عسلم دو شيفت كار ميكني؟

گفتي :

دوستم. نقاشي مي خونه.

گفتي :

-          امسال چه كاره اي؟ يعني مي گم درس ات كي تموم مي شه؟

-          شش ماه ، يه سال ديگه

-          من رفتني ام. چند ماه مي خوام برم خارج

گفتي :

بهترين راه براي زبان ياد گرفتن اس ام اس بازيه

دختر فرستاده بود :

I love you

و تو نوشته بودي:

I love you  too my honey

 

دختر همبرگر را گاز زد. دستمال را  روي لب هاش كشيد. سرخي  لب هاش رفت. گفت:

_ داري فيلم مي گيري از من آره؟

 صداي كوبيدن  چكش روي فلز مي آيد . گفتي:

_اوهوم

عصرها توي ايوان مي نشستيم .  لباس آستين كوتاهي مي پوشيدي. كيك را دستم مي دادي و  خيره مي شدي به من كه چاي را مزه مزه مي كردم .مي گفتم :

-          سردت نيست؟

مي گفتي :

_ اوهوم

و خيره مي شدي به  خرده هاي كيك  كه روي پيراهنم مي ريخت .

 

دختر از خنده ريسه مي رود. چشمك مي زند. با  ابروهاش به جايي آن طرف دوربين اشاره مي كند. چشم هاي گردش را نزديك مي آورد. تمام صفحه گوشي ات را چشم هاي سياه و گرد دختر پر مي كند .

گفتي :

_ مي رم و زود بر مي گردم. تا تو درس ات تموم شه

 

اندازه يك مشت گلوش بالا مي رود. امير لقمه را قورت داد.نوشابه را هورت كشيد. گفت:

_ من الكترونيك خوندم. فيبر چاپي مي زنم. طراحي بردهاي صنعتي و...

صداي ناشناسي از توي گلويم بيرون مي آيد:

_ مادرتون گفته بودن

مي خندد. دندانهاي زردش از بين سبيل هاي سياه پيدا مي شود.

گفت :

_ هفده ساله سيگار مي كشم.

 

توي ايوان  كه مي نشستيم روبرومان گلهاي داودي زرد و نارنجي بود.

من چاي را مزه مزه مي كردم. سيگار را بر مي داشتي .كبريت مي كشيدي:

-          از دودش ناراحت كه نمي شي؟

بوي سيگارت برايم از هر عطري خوشبو تر بود.

 

امير نوشابه را يك نفس سر كشيد. بلند خنديد.

_ مشروب هم هر شب

پسري كه همبرگر آورده بود از روبرويمان  رد شد. گفتم:

-          هيس

امير گفت:

-          هيس نداره. برا دختر خواستگار پيدا شده

 

پسر مرغ سوخاري را براي ميز كناري  برد.

امير نگاهم  كرد. عكس روي كتاب تصوير آدمي  بود. دستش را گذاشته بود روي سرش. دور تا دورش  لكه هاي قرمز ، نارنجي و زرد بود .دهانش باز بود مي خواست فرياد بزند. گفتم:

_ سيگار معضل نيست اما اگه چيز ديگه ي غير سيگار...

_من حوصله ندارم بعد ازدواج زنم بهم غر بزنه. اينكه حالا همه چي را دارم مي گم

 

خيره مي شوم به صورتش كه لاغر است و استخواني. سبزه است و انگار پوست صورتش را كشيده اند.بدنم داغ است. دستهام عرق كرده. انگشتر را از دستم در  مي آورم و روي پام مي گذارم.

 

اول تو رسيدي به جوي آب.مغازه آن طرف بود. رفتي كه از روي پل بروي. من پريده بودم.خنديدي و پريدي.

انگشترهاي طلا كنار هم چيده شده بود. روي مخمل سياه مي درخشيد. دستم را گذاشته بودم روي شيشه ويترين. يكي نگين سبز رويش بود. يكي ديگر سنگ هاي ريز داشت. نگاه مي كردم. انگشتت روي شيشه مي لغزيد و مدام مي گفتي:

-          اين چطوره ؟

من نمي دانستم. مثل آن روز كه رفته بوديم روسري بخريم. گيج شده بودم ميان ده ها روسري. انگار كه بال نقش دار هزار پروانه را روبرويم گذاشته اند و مي گويند: كدام قشنگ تر است؟

گفتي : كدومش قشنگتره؟ اين يا اين كه نگينش ريزه؟

گفتم:

-          نمي دونم.خب همين خوبه

 

و از اين نمي دانم گفتنم فهميدي كه باز گيج شده ام.

مرد طلا فروش سر طاسش را خاراند و گفت:

- همين خوبه؟ مي بريد؟

تو فرصت ندادي .آمدي بيرون.گفتي:

-          هميشه اون قدر بگرد تا اون چي رو كه دوست داري پيدا كني

 

امير سيگار بر مي دارد. كبريت مي كشد. قهقهه مي زند.

_ از دودش كه ناراحت نمي شي؟

هيس ته گلوم خفه مي شود. انگشتر از روي پام مي افتد .زير ميز را نگاه مي كنم.

زير كفش هاي واكس خورده امير ،بين پايه هاي ميز. نيست. انگار كه از اول نبوده است.

 

 

خلاصه اي از نظرات دوستان درباره داستان انگشتر:

نيره نورالهدي

داستان خوب به صورت تصویری نوشته شده بود.یعنی تمام جملاتش از همان آغاز تصویری بود انگار همزمان با خواندن وارد سینما شدم و فیلمی که را که در حال پخش است بدون اینکه نگاه کنم روی کدام صندلی می نشینم نگاهش می کنم و دیالوگهای قوی دو شخصیت داستان که آنقدر با عجله و زیر پوستی با هم صحبت می کنند که انگار کسی می پایدشان.کلن زیبا بود و از توصیف زیاد و نا به جا در کل متن پرهیز شده بود.فقط اگر فریم ها با هم کمی بیشتر مرتبط بود-دیگر حرف نداشت

غريبه

قشنگ بود. کاش روی مرتبط کردن تکه ها بیشتر کار میکردی

پروين پورجوادي

من فکر میکنم ما زنها از همه توانایی نوشتاریمون برای درک دنیای مردها استفاده می کنیم ویا برای محکوم کردنشون
داستان ساده نبود دو بار خوندم وسعی کردم رابطه دیالوگها و لحن هایی که عوض می شد بفهمم. چند جمله اول گنگ بود ومبهم (شاید به عمد) جلوتر انسجام جمله ها بهتر شد . وپرش ها قابل فهم تر . ترکیب ساندویچ بزرگ گلو گیر جالب بود . وهمین طور عصرانه بعد از ظهر .آخر داستان واگویی تلخی بود از دندانهای زرد تا انگشتری که انگار هیچوقت نبوده . خوب نوشته بودیش . بهترین قسمت داستان بود ! امایک سوال ذهن نوپرداز شما جوانهای دانشجو چرا به سرنوشتهای محتوم تن می دهد وآن را می نویسد ؟؟

علي اكبر كرماني نژاد

قلم گيرايي داري . روان وخوب. اما مانده‌ام چه اصراري براي پيچاندن مخاطب داري و طرح معما؟ يك بار ساده و خطي براي خودت بنويس و بخوانش.

علي سروي

از همان جمله اول شروع می کنم جمله اول شروع خوبی است یعنی در واقع یک جمله خوب است برای شروع داستان اما دنج بودنش به داستان نمی خورد . گاهی ما چیز های می نویسیم که خیلی قشنگ و زیبا است اما به داستان ما نمی اید
این کلبه باید برای شخصیت داستان دنج باشد اما انگار کاربردی ندارد و اصلن برای او دنج نیست باید برای او جای بی نظیری باشد جایی که او در ان احساس راحتی کند اما اینگونه نیست(مطمئن نیستم حرفم درست باشد)
جمله دوم به نظر زاویه نگاه راوی را کم دارد و بیشتر به راوی دانای کل می خورد و اگر هم برای شروع انتخاب شود یعنی جمله اول بد نیست(کاملن حسی)
مرغ عشق برای چی وارد داستان می شود ؟سعی کردم ارتباطی ایجاد کنم اما نشد یعنی شاید منظوری بوده ومن نگرفتم
تا انجایی که راوی میگه خواستی طرز کارش را نشانم دهی انگار نه انگار که راوی اول شخص است فقط یکجا با کتاب انداختن روی میز حضور دارد یا انجا که از ازاد کردن پرنده حرف می زند (همان مرغ عشق)درواقع انگار داستان را به دو بخش قسمت کنم در بخش اول حضور راوی کمرنگ تر است . در حالیکه همه چیز باید از نگاه او باشد او راوی است اوست که تعریف می کند (شاید این ترکیب خواسته یا ناخواسته نگاه سوم شخص و نگاه راوی به داستان کمک کند که البته من اینطور فکر نمی کنم)

انجاییکه بعد از جمله سس سفید سبیلش ر....
یالوگ می اید به نظرم اگر این جمله وصل شود به همبرگر با تکه گوجه فرنگی و....
بهتر است و بعد از جمله امیر کتاب را از دستم می گیرد وبعد دیالوگ امیر بیاید بهتر است (حسی است. حس میکنم اینطوری بهتر است دلیل قانع کننده ای برایت ندارم)
این برات پیام فرستاده بود:و......را کی میگه؟اگه راوی میگه باز هم شبیه روایت با نگاه دانای کل است یا دوم شخص. اول شخص اینطوری روایت میکنه:کنارت نشسته بودم که دختر برایت پیا م فرستاد که و.....(یا یه همچین جمله ایه)چون او نگاه خودش را دارد نه نگاه دانای کل را(شاید اشتباه میکنم)

باید بگویم انجا که می نویسی:عصر ها توی ایوان می نشستیم
خوب در واقع داری یک فضا میسازی مکان را مشخص می کنی
انگار توی یک خانه است در حالیکه اگه درست فهمیده باشم این موضوع هم باید در
کلبه دنج اتفاق افتاده باشد .من فکر نمی کنم با این جمله که میگوید:خیره می شدی
به خرده های کیک ......بتوان مکان اتفاق یا این رخداد را فهمید
یک وقتی شما مکان و زمان داستان را پنهان می کنی و برایش دلیل داری اما اینجا انگار بی دلیل است. اینطور نیست؟شاید برای درهم امیختگی تصاویر چاره ی دیگری نداشتی . خودت چی فکر می کنی؟من فکر میکنم خیلی راحت انجایی که پسر دارد همبرگر را می اورد میتوانستی بنویسی پسر از ایوان کافه یا کلبه یا هر چیز دیگری گذشت نگاهی به گل های و.....و مثلن همبرگر ها را گذاشت روی میز (یه همچین جمله ای) یا در جاهای دیگر فقط یکبار اشاره کافی است که مخاطب مکان را خوب لمس کند و بفهمد این که نویسنده میگوید در کلبه است در خانه است . کجاست؟

خوب البته داستان داستان خوبی است
یکبار داستان را مرور می کنیم داستان درباره دختری است که به جوانی علاقمند شده (جوان هم به او علاقه دارد) اما به هر دلیلی این دو قرار نیست بهم برسند
برای دختر خواستگار دیگری می اید که اگر نگویم دختر از او نفرت دارد باید بگویم علاقه ای هم به او ندارد و مسئله انگشتر هم این وسط خیلی خوب نقشش را بازی می کند (حلقه بهتر نیست؟)
خوب اینها را که گفتم نویسنده خیلی خوب نشان می دهد با یک تصویر حسادتش را به دختر بیان میکند بایک رفتن توی ذهن عدم علاقه به امیر را بیان میکند و انصافن از پس این کار خوب بر امده است . فقط به یک نمونه ارجاع می دهم انجاییکه با پسر می رود چیزی بخرد فوق العاده شاد و شنگول است ریتم تند است دست و پایش را گم کرده انگار انسان این خاطره از اوی که دوستش دارد را با حسرت و با علاقه به یاد می اورد . من قبلن درباره این مسائل داستان و نکات قوتش با شما صحبت کردم و حالا تکرارش کمی ازار دهنده است برایم (یعنی تایپ کردن دوباره)اما انگشتری که امیر به او داده.....
من از یک جای دیگر هم خیلی خوشم امد انجاییکه که اشاره به عکس روی کتاب میکند که تصویر کسی است که میخواهد فریاد بزند این موضوع با اخر داستان مچ است (هیس ته گلوم خفه می شود)
دیالوگ خوب است . تصاویر هم

شبلي

عدم وجود وحدت زمانی در کل کار، یعنی پرش ها و گریزهایی که از زمان حال به گذشته و برعکس زده میشود درک روند منطقی داستان را برایم دشوار میکند. گاهی متوجه نمیشوم دیالوگها دارد بین چه کسانی رد و بدل میشود. در مجموع متن به نظرم بازتاب یک اندیشه هذیانی است و اگر چنین باشد، باید بگویم در القای این ذهنیت هذیانی به خواننده موفق است


طلوع

داستانت رو دوبار خوندم.باید بگم توصیفاتت بسیار قوی و زیبا است.جمله ی آغازین داستانت بسیار حرفه ای و خوب است .اما به قول آقای سروی این آغاز به چه درد بقیه ی داستان می خورد.به نظرم بعضی از جمله ها بودن و نبودنشان لطمه ای به کل کار نمی زند. داستان طرح زیبایی دارد اما این تغییر مدام زاویه ی دید ،داستان رو مثل یک پازل کرده که بعضی قسمت هاش گاهی درست کنار هم مچ نشده اند.جاهایی از داستان خواننده سر در گم می شود چون داستان مدام از این شاخه به آن شاخه می پرد تا رابطه ی شخصیت ها (که خیلی هم خوب شخصیت پردازی شده اند) را مشخص کند و البته گاهی نویسنده موفق می شود و گاهی هم نه و باید بگم این پیچیدگی های زیاد و تعمدی به سیر پیش رونده و روانی داستان لطمه می زند

علي رحماني

سیال ذهن نیاز به تداعی دارد.شما این تداعی ها را نسبتا خوب رعایت کرده اید.

انگشتر و همبرگرو... بهانه های خوبی برای پرش ذهن هستند. اما سیال ذهن نیاز به چیزهای دیگری هم دارد. اولا زبان روایت وقتی وارد ذهن می شود باید به اندازه ی کافی از سیالیت بر خوردار بوده و تا حد ممکن از حالت کتابی خارج شود. به این نگاه کنید:

« عصرها توي ايوان مي نشستيم . لباس آستين كوتاهي مي پوشيدي. كيك را دستم مي دادي و خيره مي شدي به من كه چاي را مزه مزه مي كردم .مي گفتم:
سردت نيست؟
مي گفتي:

اوهوم
و خيره مي شدي به خرده هاي كيك كه روي پيراهنم مي ريخت.»

زیادی منسجم و ساختار یافته است. اصلا اینطور نیست که دارد همین حالا از ذهن میگذرد. این مدل نوشتن مال اول شخص است و به فضای آشفته ی داستان شما نمی خورد.
دوم این که وقتی شما به این سرعت در زمان و بین فضاها حرکت میکنید باید رعایت حال مخاطب را بکنید. برای این کار لازم است به هر فضا یک کد(پلاک) بدهید و وقتی وارد فضا شدید آن را به کار ببرید. مثلا هر وقت وارد فضای رستوران شدید چیزی در مورد خوردن همبرگر بگویید که خاننده متوجه تغییر فضا بشود. (شما این هبرگر را توی یک فضای دیگر کنار دختر چشم درشت به کار برده اید. من اولش فکر میکردم او هم با راوی و امیر توی رستوران است)
یکی دو جا توی زمان افعال سوتی داده اید. مثل اول داستان. فضا همان فضای اصلی (کنار امیر توی رستوران) است منتها اول داستان ماضیست بعد مضارع می شود . که هیچ دلیلی ندارد و کاملا سهوی به نظر می رسد.
این «مریم» ظاهرا دوست راویست و کارکردش هم ظاهرا گذاشتن آن فیلم و .. است. اما جدا میگویم گند زده به کل داستان. ورود بی مقدمه ی یک شخصیت به داستان ذهن مخاطب را آشفته و از خط اصلی اثر دور میکند.
خیلی نوشتم. کلا فکر میکنم خطی نوشتن را بیشتر تجربه کنید. ممکن است نویسنده ی خفنی به نظر نرسید ولی در عوض چیزهای مهمی مثل شخصیت پردازی را از قلم نمی اندازید. بزرگترین نویسنده های آمریکایی مثل همینگوی ،سالینجر، کارور، جامپا لیری و... داستانهای خطی می نویسند و با عمق نگاهشان به شخصیت ها آثارشان متمایز می سازند.

رامين رادمنش

 نظرات بچه ها فوق العاده موشکافانه بود . ولی مطلبی مهم بود که بهش اشاره نشد و فکر میکنم گذاشتینش واسه من . اون هم شخصیت پردازی فوق العاده قوی برای شخصیت امیر بود . متا اینجا می توینم یه شخصیت منفی رو خیلی خوب تصور کنیم و این برمیگرده به توصیفات خیلی قوی خانم عابدی . البته همه میدونیم که شخصیت پردازی در داستان کوتاه اولویت نداره و درواقع مجالی برای این کار ( بخصو.ص در داستان های خیلی کوتاه مثل اینها ) وجود نداره . ولی وقتی هست چرا ازش قدردانی نکنیم ؟!
این شخصیت پردازی قوی شامل اون دختره که ازش فیلم میگیرن و شبیه مرغ عشقه هم همیشه . ولی درباره ی شخصیت های مهم دیگه مثل پسری که شخص اول داستان عاشقش شده دیده نمیشه . شاید هم این قضیه عمدی بوده تا فضای تار و مبهم ذهن رو تداعی کنه و کار رو به تخیل خواننده واگذار کنه .
متاسفانه ضعف عمده ی کارد سوییچ بین نتماهای دید و سردرگمی در این بخشه که بچه ها بهش اشاره کردن . کار پیرنگ نسشبتا خوبی داره که متاسفانه تا حدی به هدر رفته . البته درکتون می کنم . من هم از این کارها زیاد کرده ام
در کل داستانی بود با توصیفات قوی ف شخصیت پردازی نسبتا خوب ف فضاسازی قابل قبول اما با پیرنگی که تا حدی به هدر رفته و همین طور ضعف در زبان روایی داستان هم تا حدی مشهوده .
داستان متوسطی بود که با توجه به کارهای قبلی خانم عابدی به نظرم یک پسرفت باشه . شاید هم نباشه ؟ کی میدونه ؟

در ضمن اشاره ای که فکر میکنم علی سروی به جملات اول داستان کرده بود . به نظرم عمدی بوده تا به ما بگه حتی یه جای دنج هم میتونه همزمان دنج باشه برای یک جفت ظاهرا خوشبخت(دختر چشم درشت و د