همه ی بچه ها حداقل تا سنین نوجوانی پدرشان را قهرمان زندگی خود می دانند . کسی که حمایتشان می کند و در هر مشکلی مثل کوه پشتشان است . ولی برای من اصلا اینطور نبود . برای اینکه پدر من یک کوتوله بود .
راستش همیشه از اینکه کسی به بابام بگوید کوتوله می ترسیدم . . هر بار که ازا ین واژه ی " کوتوله " استفاده می کنم عذاب می کشم . ولی واژه ی دیگری برای بیانش سراغ ندارم . ولی خب ! از واقعیت که نمی شود فرار کرد . پدر من فقط 93 سانت قدش بود و در چاق ترین دوران زندگی اش هم به 50 کیلو نرسید . با آن سر بزرگ و دماغ پت و پهن و چشمان ریز گود افتاده اش قیافه ی بامزه ای داشت . دست ها و پاهایش کوتاه و گوشتالود بودند و وقتی راه می رفت تقریبا می دوید . اما بامزه تر و شاید بدتر از همه صدایش بود . وقتی حرف میزد حسابی جیغ جیغ راه می انداخت . شانس با ما بود که پدرم آدم کم حرفی بود . احتمالا با خودتان می گویید :
" آخه کدوم زنی با همچین آدمی ازدواج میکنه ؟" جواب خیلی ساده است . مادر من ! آخر مادر من هم یک کوتوله است ! من حاصل ازدواج یک زوج کوتوله هستم . البته قد مادرم حدود 10 سانتی متری بلندتر از پدرم بود ، ولی این در اصل قضیه هیچ توفیری نداشت .
مادرم یک زن معمولی بود . خیلی معمولی . خانه دار و مهربان و بیشتر اوقات آرام و کم حرف . این هم یادم هست که تخصصش در سوزاندن برنج بود !
وقتی 10 ساله بودم قدم 10 سانتی متر از پدرم بلندتر بود . وقتی توی کوچه با هم راه می رفتیم مردم با پوزخند نگاه مان می کردند . به همین دلیل تا می توانستم از بیرون رفتن با پدرم طفره می رفتم و او هم این را خوب می فهمید . ولی به روی خودش نمی آورد .
دوم راهنمایی بودم . یک روز که زنگ آخر خورد حسابی جنگ روده کوچک و بزرگ بالا گرفته بود . کیفم را زدم زیر بغلم و تا می توانستم سریع قدم برداشتم . سر کوچه که رسیدم پدرم را دیدم که توی هر دستش یک نایلون خرت و پرت دارد و تند تند طرف خانه می رود . سرعتم را کم کردم تا متوجهم نشود . ناگهان سر کوچه رضا سگ سبیل را دیدم .
رضا سگ سبیل یک جورهایی آفت محله بود . قدش دو برابر پدرم بود و هیکل پری داشت . همیشه هم سیگار به نوکش آویزان بود . ولی از همه بدتر سبیل کَت و کلفت و بلندش بود که تا زیر لب پایینش می افتاد . خیلی سعی کرده بودم دندان هایش را ببینم ولی سبیلش اصلا راه نمی داد . این رضا سگ سبیل از دو چیز تو این دنیا خیلی نفرت داشت . یکی همین لقب " سگ سبیل " و دومی آدم های ضعیف تر از خودش که تقریبا شامل همه ی محله می شد .
وقتی رسید به پدرم که در بین افراد ضعیف تر از خودش در ته زنجیره ی غذایی جا می گرفت ، پوزخندی زد و گفت :" چطوری کوتوله ؟"
پدرم هم کم نیاورد . تر و چسبان با صدای جیغ جیغی اش جواب داد : "به مرحمت شما سگ سبیل خان !"
سبیل طرف سیخ شد . تا بناگوشش سرخ شد و برگشت طرف پدرم .
- "چه زری زدی ؟ "
پدرم هیچ جوابی نداد . فقط با گردن کج به طرف بالا و قیافه ی کریه رضا نگاه میکرد . دوباره سگ سبیل نعره زد :
"گفتم چه گهی خوردی ؟ "
خم شد و زیر بغل های او را گرفت و بلندش کرد بالا . پدرم داشت توی هوا دست و پا میزد . توی صورت پدرم داد زد :" پرسیدم چی بلغور کردی واسه خودت ؟"
پدرم به تته پته افتاد . با صدایی آرام گفت :" هیچ چی ! "
ناگهان چشمش افتاد به من که آن طرف خیابان داشتم با وحشت تماشایشان می کردم . همینکه مرا دید رنگش سفید شد . سگ سبیل هم مرا دید و با پوزخند گفت :
" این پسرته ، نه ؟ یا نکنه تو پسر اونی ؟ آخه اون دو سه وجب از تو بزرگتره ! "
با نفرت داد زدم :" ولش کن سگ سبیل !"
چشم هایش پر خون شد . پدرم را پرت کرد زمین و آمد به طرف من. با تمام سرعتم دویدم طرف خانه . یک راست رفتم توی اتاقم و زدم زیر گریه . خانه مان بدجوری بوی برنج سوخته میداد . مادرم آمد و با همان آرامش همیشگی گفت :" چی شده عزیز دلم ؟"
همان طوری که هق هق می کردم گفتم :چرا ... بابای من کوتو...له است ؟ خجالت ... میکشم وقتی تو ... خیاب..بون باهاش راه میرم ... همه یه ... جوری ... به ما ... نیگاه می کنن . اصلا ... کاشکی بابا ... نداشتم .
سرم را که برگرداندم دیدم پدرم ایستاده توی قاب در . رنگش با رنگ گچ دیوار زیاد فرق نمی کرد . به تته پته افتادم .
"من ... باباجون ... من ... "
سرش ر ا انداخت پایین و رفت بیرون . آن شب خانه نیامد . فردای آن روز آمد و گفت که از این محله میرویم .
رفتیم چند کوچه بالاتر . اول دبیرستان بودم . قدم از همه ی هم کلاسی هایم بلندتر بود . هر روز میرفتم باشگاه تمرین بسکتبال می کردم که قدم باز هم بلندتر بشود .
پدرم خیلی کم با من حرف میزد . قلبش را بدجوری شکسته بودم . نیازی نبود این ها را تو روی خودم بگوید . از رفتارش کاملا مشخص بود هنوز از دستم دلخور است.
یکی از روزهایی گرم بهاری که داشتم خسته و کوفته از باشگاه بر می گشتم ، جلوی نانوایی دیدمش . داشت لواش جمع می کرد و چند نفری هم پشت سرش بودند . قدش به میز نمی رسید و به همین دلیل شاطر نان ها را نزدیکش می انداخت . خواستم بروم کمکش کنم ، ولی میدانستم ناراحت می شود . به همین دلیل آرام و بی صدا به راهم ادامه دادم .
ناگهان چشمم افتاد به یک قیافه ی آشنا . خود سگ سبیلش بود . قیافه اش کریه تر شده بود و سبیلش کلفت تر . سیگار هم مثل همیشه به لبش بود . ته سیگار لای سبیلش گم شده بود . از جلوی نانوایی که رد می شد ناگهان چشمش افتاد به پدرم . برق عجیبی توی صورتش دیدم . یک لحظه مکث کرد و بعد برگشت رفت طرف نانوایی . با پا پدرم را هل داد و گفت :
"نوبت منه کوتوله ! "
پدرم سرش را بالا گرفت و با دیدن قیافه ی رضا حالتش عوض شد . از همان نیمرخی که از او میدیدم توانستم ببینم که خطی روی بینی اش افتاد و چند تا چین عمیق هم روی پیشانی اش کشیده شد . نفرت توی صورت پدرم موج میزد .
سگ سبیل دوباره گفت : برو کنار کوتوله . نوبت منه .
چند نفر توی صف غرولند کردند . ولی با دیدن چشم های وحشی رضا همگی قلاف کردند . پدرم بی تفاوت دوباره شروع به جمع کردن نان ها کرد . این بار سگ سبیل محکم تر هلش داد و گفت :
" مگه زبون آدمیزاد حالی ات نمیشه ؟ گفتم گمشو اون ور . نوبت منه !"
خونم داشت می جوشید . خودم را به نانوایی رساندم و در حالی که صدایم می لرزید داد زدم :
" ولش کن ! تو که همین الان اومدی !"
برگشت و نگاهم کرد . چشمهایش را تنگ کرد و گفت : تو پسر کوتوله ای ، مگه نه ؟ تو ام که مثل بابات زبون دراز تشریف داری !"
داد زدم : " بابای من هر چی که هست آدمه ! مثل توی سگ سبیل حیوون نیست ! "
این را که گفتم آتشی شد . دستش را برد بالا و چنان خواباند زیر گوشم که چند لحظه هیچ چیزی نمی شنیدم . افتادم روی آسفالت داغ و زدم زیر گریه .
ناگهان چشمم افتاد به پدرم . گریه یادم رفت . تابحال اینطوری ندیده بودمش . رنگش سیاه سیاه شده بود . دست های کوچکش را مشت کرده بود و سرتاپایش داشت می لریززید .
ناگهان مثل برق پرید روی میز نانوایی ، وردنه را از دست شاگرد شاطر قاپید و با تمام زورش کوباند پس گردن سگ سبیل . قسم میخورم که صدای شکستن استخوانش ر ا شنیدم .
خنده روی صورتش ماسید . انگاری سبیلش پژمرد . زانوهایش خم شد و با صورت افتاد روی آسفالت .
پدرم همان طور بالای میز ایستاده بود و داشت می لرزید . وردنه از دستش رها شد و افتاد روی میز .
سگ سبیل قطع نخاع شد . فقط می توانست بخورد و نگاه کند . قدرت تکلم نداشت . برای همیشه نشست روی ویلچر . برایش پرستار گرفتند . پرستارش برای اینکه راحت تر غذا بخورد سبیلش را از ته زد . مادرم از زن های محله شنیده است که پرستارش می گفته موقع زدن سبیلش داشته گریه می کرده .
پدرم هم افتاد زندان . چون دعوا را شروع نکرده بود برایش شش سال بریدند . دو سال از حبسش گذشت و من به ملاقاتش نرفتم . راستش خجالت می کشیدم با پدرم رو در رو شوم . خودم را مسبب این اوضاع میدانستم . تا اینکه بالاخره با اصرار مادرم رفتم زندان .
وقتی از پشت شیشه دیدمش قدش همان قدر بود . ولی خیلی فرق کرده بود . شکسته و پیر شده بود . صدایش دیگر جیغ جیغی نبود . از پشت شیشه به هم سلام کردیم . لبخندی زد و با دست اشاره کرد که بلند شوم . بعد هم با انگشتش یک دایره توی هوا کشید که یعنی بچرخ . برایش یک دور تمیز زدم . لبخنش گشاد تر شد . نشست و گوشی را برداشت .
گفتم : سلام باباجون .
گفت : سلام . چطوری عزیز دلم ؟
- خوبم باباجون . تو چطوری ؟
* ای میگذره دیگه ! مامانت چطوره ؟
- خوبه . سلام رسوند .
*ماشالله چقدر بزرگ شدی ! قدت چند سانتی متره ؟
- 192 .
*یعنی دوبرابر من !
- باباجون ! قدم از رضا سگ سبیل هم بزرگ تر شده . راستی ! گفتم سگ سبیل . باید ببینیش ! سبیلش رو زدن ! این قدر خنده دار شده که نگو ! باویلچر این ور و اون ور میره . حالا که نشسته روی ویلچر قدش از تو هم کوتاه تر شده !
اینها را که گفتم قیافه اش در هم شد . نمی دانم انعکاس نور لامپ بود یا اینکه واقعا چشمهایش تر شده بود . چند ثانیه هر دو ساکت ماندیم . بعد به آرامی گفت :
- خداحافظ باباجان . خوب درس بخون . مراقب مادرت هم باش .
این را گفت و آرام آرام رفت . دو هفته از آن روز نگذشته بود که خبر دادند پدرم مرده . شب خوابیده بود و صبح بیدار نشده بود . یک مرگ راحت و آرام. هم سلولی هایش می گفتند روزهای آخر یک گوشه ی تختش کز می کرده . زل میزده به کنج اتاق و همه اش زیر لب زمزمه می کرده :
ویلچر ... کوتوله ... کوتوله ... .
پدرم رفت و من تنهاتر شدم . اما همیشه حسرت میخورم چرا نتوانستم به او بگویم چقدر دوستش دارم و همیشه به وجودش افتخار می کنم . و اینکه نتوانستم بگویم او بابای خوب قهرمان من است .
رامین رادمنش
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:6 توسط رامین